نفرین در رگهای هوگو میدود و هیچ دیواری بلند نیست که جلوی موج سیاه مرگ را بگیرد. در **A Plague Tale: Requiem**، آمیشیا و هوگو بار دیگر دست در دست هم، از میان خاکسترهای جنوب فرانسه فرار میکنند، به امید یافتن درمانی برای خون آلودهای که برادر کوچکش را به کندوی هزاران موش گرسنه بدل کرده است. اما این سفر، دیگر فقط یک گریز از تفتیشگران و سربازان نیست؛ این بار، خودِ نفرین با دهانی باز و چشمانی درخشان، در اعماق جزیرهای مرموز و معابد فراموششده، زمزمههای اغواگرانهاش را در گوش هوگو میخواند و او را به پروردگارِ نابودی بدل میکند. آمیشیا، با قلبی لبریز از عشق و دستهایی که دیگر از کشتن نمیلرزند، باید در نبردی میان نجات و رها کردن، مرز بیرحم تقدیر را با تیر و سنگ و آتش بشکند. این یک قصهٔ پریان نیست؛ مرثیهایست برای کودکیِ دزدیدهشده، جایی که درخشش امید، میان دندانهای میلیونها موش گرسنه گم میشود. قلبت را محکم بگیر، مشعل را روشن کن و پا به این کابوس زیبا بگذار—چون این بار، پایان، اشکهایت را امان نخواهد داد.